|
به امید روزی که رویاها و داستان هایمان به حقیقت بپوندد
|
||
|
سلام عزیزای من.ببخشید دوباره یه مدت خیلی طولانی نبودما.مشغله اس دیگه یکم دلم پر بود یکم که نه زیاد اومدم اپدیت کنم یکم بهتر شم اینم قسمت داستان: هوا سرد نبود ولی من سردم بود بدون ارمین!!ارمین ارمین چه اسم قشنگی داره ارمین یعنی معنیش چیه؟نمی دونم عاشق شدید یا نه؟؟عاشقی یه حسیه با هزار تا رنگ روشن عاشقی ترش و شیرین و شور وتلخ با همه وقتی اسم ارمینو تو دلم میارم انگار اون حسا و یه خون گرم و یه عالمه احساس می ریزه تو دلم اونایی که عاشقن فقط میفهمن فقط اونا پتو رو دور خودم پیچیدم نصفه شبی بود ساعت ۳ ونیم شب بود و نشسته بودم به ارمین فکر میکردم.به اینکه چقدر دوستش دارم به اینکه تو این مدت کم چقدر بهش وابسته شدم.موبایلمو زنگ خورد زود جواب دادم بدون اینکه بفهمم کیه ون صداش همه رو بلند میکرد -الو؟؟ ارمین-سلام عزیزم. -اا سلام ارمین لوس نشو ولی داشتم به تو فکر میکردم. ارمین-دل به دل داره عزیزم.منم خوابم نمیبره دلم برات تنگ شده. -منم همینطور.ارمین معنی اسمت چیه؟ ارمین-زده به سرت نصفه شبی بیتا؟به معنی اسم من چیکار داری؟ -نمی دونم اسمت خیلی قشنگه ولی معنیشو نمی دونم داشتم به این فکر میکردم که معنیش چیه؟؟ ارمین-به !!!مارو باش فکر کردیم دلت برام تنگ شده نگو داشتی دنبال اسم من می گشتی! -حالا نمیگی؟؟ ارمین-نمی دونم خب! -پس خداحافظ ارمین-اا دیوونه بیتا خداییش خیلی خری؟ -من خرم دیگه؟؟ارمین جان بعدا منت نمی کشیااااااا!!از حالا گفته باشم بای بای قطع کردم و اروم زدم زیر خنده.از کاراش خندم می گرفت.مطمئن بودم صبح اینجا حاضر میشد.حتما به مامان رو می انداخت دیگه !کاره دیگه ای نمی تونست بکنه .من ارمین رو خیلی دوست داشتم .یعنی اول خودم بودم بعد ارمین!!با زور خوابیدم.صبح بلند شدم همینکه چشمامو باز کردم دیدم ارمین کنارم رو تخت نشسته!یه جیغ بلند زدم و دوییدم اونطرف !ارمین صبح اول صبحی اینجا چیکار میکرد؟ ارمین-نمی دونستم قیافه ام انقدر وحشتناکه باید تو اینه یه نگاهی به خودم بندازما!غول دیدی؟ -بدتر! ارمین-دستت درد نکنه!مرسی -تو اینجا چیکار میکنی؟ ارمین-صبح اومدم مامانت گفت خوابی ازش اجازه گرفتم بیام بیدارت کنم امدم اینجا قشنگ خوابیده بودی خواستم نگات کنم که اژیرت به صدا در اومد! -اه!انگار یادت رفته بهت گفتم منت نمی کشی! ارمین-می خوام ببرمت یه جای خوب با یکی اشنات کنم. -با کی؟؟ ارمین-یکی از دوستام.میبینیش -باشه ولی یادت نره باهات قهرما! ارمین-بچه کوچولو میبرمت اب نبات میخرم برات اشتی کنی -اه باشه پ برو بیرون میخوام لباس بپوشم. خندید و رفت.داشت سر به سر مامانم می ذاشت که بذاره بریم بیرون! اماده شدم و امدم بیرون .مامانم بالاخره اجازه داد با هزار تا قولی که از ارمین گرفت.ارمین ماشینو روشن کرد دستمو گرفت و حرکت کرد. -داریم کجا میریم؟اگه نگی واقعا این دفعه قهر میکنما ارمین-دربند -افرین حالا شدی یه پسر خوب خندیدو دستمو فشار داد رسیدیم به دربند اب و هواش خیلی خوب بود -خب؟؟ ارمین-چه عجله داری اینجا نی بیا باید بریم بالا -خب چه اصراریه همینجا بشینیم تا دوستتم بیاد دیگه ارمین-تنبلی نکن دیگه یالا بیا بالا دوستمم اونجاس -دوستت کیه؟ ارمین-بیا الان میبینیش تحمل کن هوای دربند خیلی عالی بود وقتی پیش ارمین بودم همه چی خوب بود همه چی عالی بود ولی نمی دونم چرا وقتی به چشماش نگاه میکردم سرخ میشدم -نگفتی معنی اسمت چیه؟ ارمین-اه عزیزم گیر دادیا رسیدیم بالا -ارمین کجاست پس؟ ارمین-بیا دستمو کشید و برد یه جا.یکم سرمو که گردوندم باورم نمی شد!!!!!!امیررضا!!!!چرا به فکر خودم نرسیده بود اخه؟امیر رضا یه پیرهن استین کوتاه سفید پوشیده بود با شلوار جین ابی .موهاشم فشن بود .یکم با عکساش فرق داشت.یعنی از عکساش بهتر بود. ارمین-خب اینم از دوستم حالا دیدیش خیالت راحت شد؟ امیررضا خندید. ارمین-امیر ببین چقدر قیافت زشته که بیتا با دیدنت شوک وارد شده بهش! امیررضا-اگه اینجوری بود که بیتا باید یه گونی رو سر تو میکشید بعد باهات دوست می شد. ارمین-دیوونه بیتا حتما این پسررم بهتر از من میشناسی دیگه امیررضا-سلام بیتا ارمین خیلی ازت تعریف کرده بود. -سلام اینجور که میگید انگار منو میشناسید دیگه!نیاز به معرفی نیست. امیررضا راستی ارمین این پسره چیه مگه داری به اشغالچی محلتون اشاره میکنی؟ ارمین-صد رحمت به اون بیتا میبینی چقدر دیوونس؟ببین چطوری تحملش کردماااا!امیر به جا اینکه واستی اینجا مزه بریزی و فک بزنی یه چیزی سفارش بده. ارمین دستمو گرفت و نشستیم.امیر رضام روبروی ارمین نشست . امیررضا-ارمین دارم بهت امیدوار میشم ارمین-چه عجب یه بارم تعریف شنیدیم از تو حالا چرا؟ امیررضا-سلیقت خیلی خوبه.برعکس خودت ارمین-امیر از اینجا که میریم بیرون بیتا رو که رسوندم خونه میام باهام تسویه حساب می کنیم.بامزه! امیررضا-ارمین 1 هیج ارمین-یکی طلبت بیتا پیش تو اینجوری شیر شده مزه میریزه فک نکن نمکدونه اونروز خیلی خوش گذشت.ارمین و امیررضا هی شوخی میکردن یا دعوا میکردن منم میخندیدم.امیررضا پسر خیلی خوبی بود.مهربون و شوخ.با ارمین خیلی صمیمی بودن.اونروز ارمین منو رسوند خونه. -ارمین نمیای تو؟ ارمین-نه عزیزم.میرم پیش امیر تسویه حسابمون مونده/ -ارمین چیکار داری بهش تو رو خدا گناه داره. ارمین پیشونیمو بوسید و دستمو فشار داد. ارمین-فدات عزیزم که دلت واسه همه میسوزه.کوچولوی مهربون -مرسی.خداحافظ ارمین-بهم زنگ بزن.بای بای رفتم خونه و لباسامو دراوردم .خیلی بیخواب بودم .تا سرمو گذاشتم رو بالش از هوش رفتم.ساعت نمی دونم چند بود از خواب بلند شدم.مامانم داشت صدام میکرد . مامان-بیتا بیا اقا ارمینه با تو کار داره؟این ششمین دفعه اس که داره زنگ می زنه ها زودباش گوشیرو گرفتم. -الو سلام. ادامه دارد.....
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:36 نويسنده بیتا
|
سلام عرض میکنم به دوستان گلم این قسمت جدید رو با خیلی تاخیر نوشتم ولی خوبه لطفا بعد از خوندنش نظر بدید اون کسی که وبلاگمو هک کرده ... اخه چی بگم بهش اگه این مطلبو میخونه بفهمه که اگه بدونم کیه واقعا یه کاری باهاش میکنم که تا اخر عمرش فراموش نکنه شایدم اونی که برام شایعه میسازه ((که خودش میدونه کیه))این مطلبو میخونه بدون بد بلایی سرش میاد قسمت جدید:
ارمین ارمین بخدا دوستت دارم خیلی دوستت دارم حتی اگه بخوای خودمو میکشم ولی برگرد پیشم بذار برای اخرین بار ببینمت ارمین خیلی دوستت دارم خیلی وقته که اینو نمی تونم بهت بگم.ارمین بعد تو من دیگه هیچوقت نمیتونم عاشق بشم تو اولین و اخرین عشقمی .دوستت دارم. اینارو توی دلم میگفتم و گریه میکردم.اخرین ساعت های عمرم بود .یاد اون روزی افتادم که با ارمین به اون پارتی لعنتی رفتیم وبعد اون روز ۳ هفته و چند روز بود که من ارمین رو دیگه ندیده بودم چون همون شب سیم کارتم رو شکوندم.بعد اون روز ارمین چند روز اومد کنار پنجره ی اتاقم ولی من پرده رو کشیدم و دیگه ندیدمش.دوشنبه سه شنبه چهارشنبه نمی دونم امروز چه روزیه چه فرقی به حالم میکنه بعد ارمین من دیگه هیچی رو نمی خوام حتی زندگیم رو .من فقط ارمین رو میخوام.بلند شدم و تو اینه خودم رو نگاه کردم لاغر شده بودم ته چشمام گود رفته بود .ارمینم رفته بود دیگه چی از این مهمتر بود زندگی؟نه نه هیچی از این مهمتر نبود.حالا که دارم اخرین دقیقه های عمرم رو میگذرونم میخوام برای اخرین بار صدای ارمین رو بشنوم رفتم طرف موبایلم و شماره ارمین رو برداشتم بعد چند ثانیه برداشت الو؟؟ جواب ندادم ارمین-بیتا؟؟واقعا خودتی؟؟یا دارم خواب میبینم؟ بغضم ترکید همونجا زدم زیر گریه -ارمین خیلی دوستت دارم بدون تو زندگی رو نمیخوام برای همیشه خداحافظ قطع کردم و همونجا نشستم و گریه کردم.موبایلم زنگ خورد ارمین بود.نمی خواستم بردارم خاموشش کردم.خیلی دوسش داشتم بیشتر از جونم زندگی بدون ارمین نمیشه اوایل فکر می کردم می تونم فراموشش کنم ولی ارمین عشقم بود همه چیز و زندگی و هستی من بود.زندگیم رفته بود پس من نباید الان زنده بمونم .رفتم حموم و تیغ رو برداشتم یه گوشه نشستم گذاشتم رو رگم.گریه میکردم .ارمین ارمین دوستت دارم.یاد روزی افتادم که ارمین کنار پنجره می خوند یاد روزی که تو ماشین خوابیده بود تیغ رو فشار دادم خون همه جارو برداشت ارمین سرشو گذاشته رو فرمون ماشینش خوابش برده چقدر دوست دارم موهاشو ناز کنم...درد میکنه دستم همه جای حموم پر از خون شده برام مهم نیست ...ارمین داره میخونه همه کف میزنن براش ولی اون متوجه نیست داره به من نگاه میکنه ...تیغ رو بیشتر فشار میدم قطره های اشکم روی خون دستم میریزه ....ارمین تو بیمارستان روی تخت دراز کشیده بهش میگم که دوسش دارم دستمو میبوسه و میگه من خیلی بیشتر .. از درد به خودم میپیچم همه ی لباسم خونی شده از موهام خون میچکه ...با ارمین روی چمنا دراز کشیدیم یه گل به موهام میزنه وموهامو ناز میکنه میگه دوسم داره بلند میشه لباشو میذاره رو لبام ...الان دارن در حموم رو چند نفر میزنن گوشام نمی شنوه چی میگن صدای جیغ فرشته رو میشنوم ...ارمین پیشمونیمو میبوسه و میگه که مامانم بهش اجازه داده منو با خودش هرجایی ببره بغلش میکنم ...انگار سعی دارن در رو بشکنن ولی نمی تونن روی زمین ولو ام...ارمین داره دنبالم میدوه ولی من تاکسی میگیرم تعقیبم میکنه من از دستش فرار میکنم و در اخر میره...همه جا داره سیاه میشه دیگه هیچ جایی رو نمی بینم و یه نفس میکشم و... ارمین دستمو گرفته ازم میخواد که نرم ولی یه نیرویی ازم میخواد که ارمینو ترک کنم میخوام منو فراموش کنه به لباسم نگاه میکنم همون لباس سبز که ارمین برام خریده بود میبینم خونیه از رگ ارمین داره خون میاد میگه اگه دوسش نداشته باشم خودشو میکشه .. چشمامو باز میکنم یه نور سفید میاد دهنمو باز میکنم ولی صدایی نمیاد نمی تونم حرف بزنم ارمین کجاست؟اخرین سعی و تلاشمو میکنم ارررر....مییییی ننننن.فرشته جیغ میزنه به هوش اومد یه نفر میاد به طرفم دقیقا نمی دونم کیه چشمامو باز میکنم و به چشاش زل میزنم حدسم درست بود ارمینه زندگیمه!میاد جلو چشاش سرخه سرخه داره گریه میکنه بد جور گریه میکنه بیتا اخه چرا با خودت اینکارو کردی عروسکم اخه چرا ؟صورتم خیسه دارم گریه میکنم یه زن سفید پوش به ارمین میگه که بره اونطرف ارمین میره یه دفعه دستم میسوزه و دوباره میخوابم. ایندفعه که بلند میشم حس میکنم خیلی بهترم جیغ میزنم ارمین!!!!! ارمین خوابیده بود.بلند شد اومد طرفم ارمین-سلام بیتا دوباره زدم زیر گریه همچین.ارمینم پا به پای من گریه میکرد.با دستم اشکاشو پاک کردم و با گریه گفتم :ارمین من خیلی دوستت دارم واقعا نمی دونم چطوری باید ازت معذرت بخوام. ارمین-منم همینطور بیتا. بغلش کردم سرمو گذاشتم رو سینش خیلی خوشحال بودم.خیلی لاغر شده بود .دستاشو گرفتم و فشار دادم.خواست دستمو ببوسه که دستمو کشیدم. ارمین-نمی دونی وقتی نبودی چی کشیدم. -ولی تو داری میبینی نتیجه ی رفتنت رو. ارمین-تقصیر من بود نباید تو رو به اون مهمونی لعنتی ... دستمو گذاشتم رو لباش دیگه نمی خواستم اون شبو به یاد بیارم انگشتامو بوسید بلند شدم و لباشو بوسیدم خیلی اروم.انقدر دوسش داشتم که اصلا نمی خواستم حتی یه لحظه ازم جدا شه. ارمین-دیگه هیچوقت از پیشم نرو دیوونه میشم. -تو هم همینطور قول بده. ارمین-قول میدم بیتا قول میدم. بغلش کردم بهم ارامش میداد کنارم نشست سرمو گذاشتم رو شونه هاش میخواستم تا اخر دنیا همینجوری بمونم .. -دوستت دارم. ارمین-من هزار برابر سرمو رو شونه هاش فشار دادم موهامو ناز کرد. فرشته اومد تو فرشته با خنده -اهم اهم به به بیتا خانوم بالاخره بلند شدین همچین خوابیده بودین که فکر کردیم مردین راستی تازه اومد به بازار کهنه میشه دل ازار پس من چی؟ رفتم و فرشته رو بغل کردم.دلم برا اونم تنگ شده بود. ادامه دارد....
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:25 نويسنده بیتا
|
بفرمایید این هم یه قسمت جدید البته به زور گذاشتمش این قستمشم قشنگه ولی یکم فحش داره توش:
موبایلم رو برداشتم و جواب دادم -الو ارمین جونم؟؟؟ ارمین-سلام عزیزممم.دلم خیلی برات تنگ شده.دیگه نمی تونم طاقت بیارم میام خونتون بریم مهمونی که گفته بودم. -کدوم مهمونی؟اهانننننن .مگه تهرانی ارمین؟ ارمین-اره عزیزم امروز صبح رسیدم. -وای اخ جوننننننن. ارمین-نمی دونستم انقدر از اومدنم خوشحال میشی. -نه دیگه این دوروزه هیچکس نبود ببردم بیرون الان تو میای میریم بیرون. ارمین-ااا اینطوریه؟پس منم میرم همونجایی که بودم به مامانت میگم ببردت بیرون -ا نه شوخی کردم به خاطر خودت میگم ارمین-دوستت دارم یه ساعت دیگه اونجام زود حاضر شو بریم مهمونی بای بای -خداحافظ رفتم زود تند سریع خودم رو حاضر کردم توی کمد لباسم دنبال لباس گشتم چشمم به اون کادویی افتاد که ارمین تو بیمارستان بهم داده بود لباس قشنگ سبز رنگ.تصمیم گرفتم اونو بپوشم فرشته موهامو درست کرد و خودمم خیلی کم ارایش کردم. یک ساعت بعد اس ام اس اومد از ارمین:نمی خوای منو ببینی بیتا؟ چون میدونستم کجاست پرده اتاقمو کنار زدم اونجا بود یه بوس براش فرستادم چون خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود اونم یه بوس برام فرستاد.بهش خندیدم.این چند روز که نبود واقعا فهمیدم چقدر از ته دل دوستش دارم.یه تیشرت سبز تنش بود با شلوار لی ابی.موهاشم که مثل همیشه بود.رفتم پایین سریع به طرف ارمین دوییدم که اونم دستاشو از هم باز کرد تا بهش رسیدم بغلش کردم اونم از گونم هی بوس میکرد. ارمین-چه عجب عشق من!! -دلم خیلی برات تنگ شده بود. ارمین-من بیشتر نمی خوام دل بکنم ازت. -ارمین دیرمون میشه ها بیا بریم. ارمین در رو باز کرد و نشستیم توی ماشین تا اونجا هر دومون همزمان اهنگ خوندیم و ارمین دستمو گرفت و رانندگی کرد.هی دستمو فشار میداد ولی دم نمی زدم.رسیدیم به اونجایی که مهمونی بود.یه خونه شبیه باغ خیلی خیلی بزرگ بود که سه طبقه بود .طبقه اول مهمونی بود.ارمین دستمو گرفت و وارد اونجا شدیم همه با تعجب به من و ارمین نگاه میکردن یه دختر با ارایش خیلی غلیظ و لباس خیلی باز اومد و چپ جپ به من نگاه کرد ارمین زیر لبش یه چیزی گفت.بعدش جایی که همون دختره بود و اردلان و ۲ تا پسر دیگه و ۱ دختر دیگه نشسته بود ارمین-بیا همینجا بشینیم عزیزم. ارمین با اون پسرا دست داد و احوال پرسی کرد وقتی به اون دختره ی باز رسید دختره با ارمین دست زد و گونشو بوسید ارمین بهش چشم غره رفت که اونم نشست سر جاش .اون یکی دخترم داشت با موبایلش حرف میزد بلند شد رفت. ارمین-عزیزم اینا پرهام و امیر هستن دوستای منن.ادلان رو هم که میشناسی. باهاشون دست دادم و احوال پرسی کردم.وقتی به اون دختره رسیدم با اکراه گفت: -سلام منم مهسام ارمین جون انگار یادشون رفت من رو معرفی کنن. -خوشوقتم مهسا. ارمین انگار عصبانی بود صورتش گر گرفته بود با عصبانیت به صورت مهسا نگاه میکرد .مهسا هم زیر لب یه اهی گفت و بلند شد رفت و با ۳ تا گیلاس مشروب برگشت به ما تعارف کرد مهسا-بفرمائین -مرسی من از اینجور چیزا نمی خورم. مهسا-وا چه مثبت ...اه ارمین جون بگیر ارمین-صد دفعه گفتم اسم منو با جون صدانکن نمی خورم. مهسا-قبلا که میخوردی ارمین فریاد زد-مهسا گفتم که نمی خورم خفه شو دختره ی ... با دستش زد و گیلاس رو انداخت زمین . مهسا-د خب چرا عصبانی میشی نخور یکی به اون کلفته بگه بیاد این مشروبو جمع و جور کنه. پرهام خدمتکارو صدا زد و اومد شیشه هارو جمع کرد. ارمین-زنیکه ی .... مهسا-... منم یا اونی که الان همراته که مثل من فقط واسه یه شب می خواییش. ارمین-... تویی که واسه یه شب حاضری هر گهی بخوری -به حد کافی بهم توهین شد ارمین برای همیشه خداحافظ دیگه بهم زنگ نزن. ارمین-بیتا عشقم صبر کن ترو خدا نرو. دنبالم دویید.زود دوییدم و از اون خونه خارج شدم که کسی اشکامو نبینه ارمین همینطور دنبالم می دویید صبر کن صبر کن..زود رفتم تو خیابون یه دربست گرفتم ارمین با ماشینش دنبالم میومد زود رسیدم خونمون وپیاده شدم و رفتم اتاقم و در رو بستم اشکام همینطور جاری میشد موبایلمو خاموش کردم.... ادامه دارد...
+
تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:52 نويسنده بیتا
|
اینم قسمت هشتم جیگرای عزیز که خیلی عجله دارین ببخشید یه مدت بدجور مریض بودم.قسمت هشتم:
ارمین دستمو گرفت و باهم راه افتادیم به طرف عسل و بابک.اونا همینطور نشسته بودن داشتن چایی شونو می خوردن تا رسیدم پیش عسل یدونه زد از پشتم و گفت:با کسی تو جنگل دعواتون شده بود؟ -نه بابا چطور مگه. عسل-اخه سینه خیز رفتین گفتم شاید یکی بهتون با چاقویی اسلحه ای چیزی حمله کرده شما پریدین خوابوندین زمینش کشتینش یا که سینه خیز رفتین . د خب منو نگاه نکن اثار جرمو پاک کن از رو لباسات.یه عالمه برگ رو لباساته. -خیلی بی ادب و پررویی عسل عسل-تو سینه خیز رفتی من بی ادبم؟ پیش بابک خجالت کشیدم وگرنه جواب عسل رو بد می دادم.ارمین رفته بود داشت با باغبون صحبت می کرد.بابک هم غش کرده بود از خنده .منم سرخ شده بودم. ارمین-عسل خانوم اینقدر این بیتای منو اذیت نکنین دیگه.گناه داره به خدا.عزیزم؟ -هممم؟ ارمین-می خوام باهات یکم حرف بزنم بیا قدم بزنیم. -باشه دستشو گرفتم و دوباره شروع کردیم به قدم زدن. ارمین-من دو روز میرم مسافرت خارج از کشور کار مهم دارم نمی دونم باید چیکار کنم بیتا یه ساعت نبینمت دیوونه میشم نمی دونم این دو روزو چیکار باید بکنم -ارمین به هر حال مسافرته دیگه حالا خودت میگی خیلی مهمه باید بری دیگه. ارمین-سه شنبه از مسافرت میام یکی از دوستام مهمونی گرفته دوست دارم تو هم همراهم باشی بیتا. -من؟من دیگه چرا؟ ارمین-خب دوست دارم عشقمم پیشم باشه بیاد مهمونی . -باشه قبول فقط یه شرط دارم. ارمین-هر چی که باشه قبول -الان که میای منو برسونی بیای و با مامانم اشنا بشی ارمین-از خدامه که عزیزم. بازوش رو باز کرد و سرمو گذاشت میون بازوش همینطور سرم رو خم کردم گذاشتم رو شونش و راه رفتیم. ۱ ساعت بابک و ارمین درباره ی مسائل مختلف مثل ماشین و خونه و اینجور چیزا حرف زدن .من و عسل هم داشتیم به اونا گوش می دادیم عسل گاهی وسط حرفاشون نمک می پروند موقع برگشتن که شد ارمین دوباره به خاطر مامان خیلی به سر و تیپش رسید .از ماشین پیاده شدیم زنگ در رو ارمین زد.فرشته در رو باز کرد و با دیدن ارمین خشکش زد کمی احوال پرسی و اینجور چیزا کرد و ارمین وارد خونه مون شد.ارمین دستمو فشار داد و لبخند زد.بعد چند دقیقه مامان اومد و روبروی ما با لبخند نشست. مامان-سلام.من مامان بیتام.اینطور که معلومه شما عاشق دخترم هستین و خواننده این. ارمین-بله مامان-چند دقیقه میخوام بدون بیتا تنها با شما صحبت کنم بعدش می تونین برین. بلند شدم و چند دقیقه اومدم پیش فرشته نشستم فقط گاهی صدای ارمین رو می شنیدم که به سوالای مادرم جواب میداد.بعد چند دقیقه فرشته رفت پیش مامان و ارمین لبخند زنان اومد پیشم نگران گفتم:چی شد؟ ارمین-هیچی عشقم از این به بعد مثل دو تا نامزد می مونیم خیلی دوستت دارم بیتا خیلی. اومد جلو دستمو گرفت و پیشونیم رو بوسید با سختی گونه اش رو بوسیدم .بغلم کرد.موهای همدیگرو ناز کردیم. ارمین-دلم برات تنگ میشه این دو روز بیتا. -منم همینطور ارمین-بهت زنگ میزنم خیلی دوستت دارم بیشتر از هر چیز انادازه دو تا دنبا فعلا بای بیتای من. دوباره پیشونیم رو بوسید و رفت. -خداحافظ ارمین رفتم و دستی به پیشونیم کشیدم جایی که خیلی لباش هنوزم مونده بود اروم با خودم گفتم خداحافظ دیوونه ی من. ****************************************************** بعد دو روز حسابی دلم برای ارمین تنگ شده بود خیلی خیلی زیاد .نتیجه حرفاشونم با مامان این بود که مامان از ارمین خوشش اومده بود و اجازه داده بود همراه ارمین به هر جایی با ماشین برم به شرطی که ازم محافظت کنه ودست از پا خطا نکنه. صبح ساعت ۱۲ با زور از خواب بیدار شدم با صدای موبایل.دیدم داره زنگ می خوره نگاه کردم ارمین بود.
ادامه دارد...
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14:44 نويسنده بیتا
|
اینم ادامه داستان ببخشید که دیر شد:
به فرشته همه چیزو گفتم و فرشته هم به مامان گفت .بی حوصله داشتم تو کامپیوتر گیم بازی میکردم.گرسته هم بود بعد ۱۵ دقیقه اینا فرشته اومد تو اتاقم و گفت:مامان منتظرته رو مبل نشسته می خواد باهات حرف بزنه .لحن فرشته خوب بود هر چقدر اصرار کردم که بهش چی گفتی فرشته حرفی نزد.رفتم پیش مامان رو مبل نشسته بود.از خجالت سرمو پایین انداخته بودم. مامان-بیا بشین عزیزم مامان موهاش رو مرتب کرد .هنوزم مثل گذشته خوشگل بود. مامان-فرشته همه چیزو بهم گفت عزیزم لازم نیست خجالت بکشی.میدونم بزرگ شدی .من سن تو بود فرشته تو راهی بود.من مخالفتی ندارم که با ارمین باشی.البته باید قول بدی بیاریش از نزدیک ببینمش و باهاش صحبت کنم.میدونی من تو عمرم یه خواننده رو از نزدیک نزدیک ندیدم مخصوصا اگه اون خواننده عاشق دخترم باشه. با خجالت سرمو بلند کردم و گفتم:یعنی شما اجازه میدونین با ارمین بیرون برم؟؟ مامان-البته عزیزم.من اگه تو خونه حبست کنم و نذارم بیرون بری و نذارم کسی عاشقت بشه مادر بدی میشم و از بچه ام درکی ندارم.فقط باید قول بدی دست از پا خطا نکنی عزیزم. پا شدم و مامانو بوس کردم و قربون صدقش رفتم فرشته بهم کمک کرد حاضر بشم ایندفعه یه لباس سیاه کوتاه پوشیدم که پولک دوزی شده بود مانتو سیاه از روش پوشیدم رژ قرمز هم زدم و کلی ادکلن زدم که فرشته داشت خفه می شد .ارمین زنگ زد بهم: -الو سلام ارمین ارمین-سلام خانومی حاضر شدی؟ -اره تو کجایی؟ ارمین-همین دور و ورا -مثلا کجا؟ ارمین-مثلا پشت عشقم -باز اومدی پشت اتاقم؟ ارمین-اره عزیزم پرده رو کنار زدم و ارمینو دیدم که از ماشینش پیاده شد و از اونجا یه بوس برام فرستاد. ارمین-چه خوشگل شدی -مگه قبلا نبودم؟ ارمین-خوشگلتر شدی. از خونه دراومدم و رفتم پایین پیش ارمین .اومدم بیرون ارمین داشت به طرفم می دویید تا بهم رسید محکم محکم بغلم کرد طوری که احساس کردم سرم داره میان بازوهاش له میشه. ارمین-دلم برات تنگ شده بود عشقم. هیچی نمیگفتم انگار راه گلوم رو برای ابراز علاقه به ارمین بسته بودند از مغرور بوذنم داشت لجم می گرفت.ارمین همینطور تو منو بغل کرده بود.بالاخره ول کرد دستمو گرفت و باهم به طرف ماشین رفتیم .سوار شدیم. -ارمین داریم کجا میریم؟ ارمین-اول میریم پیش بابک و عسل بعدشم با اونا میریم یه ویلا عزیزم. ارمین همینطور با یه دستش دست منو گرفته بود و محکم فشار میداد با دست دیگه اش هم داشت رانندگی میکرد و همزمان داشت میخوند.بعد یه لحظه مکث کرد و برگشت طرفم و گفت: بیتا؟ -بله؟ ارمین-خیلی دوستت دارم.نمی دونم چرا ولی خیلی دوستت دارم توی عمرم کسی رو اینطوری دوست نداشتم.۴ روزه که باهات اشنا شدم ولی توی هر ثانیه عشقم نسبت بهت بیشتر میشه عزیز دلم.قول بده تا وقتی که نفس میکشم باهام باشی. -قول میدم. ارمین-دستم رو به طرف دهنش برد و بوسید.بعدش گفت:تو باید مال خودم بشی بیتا من باید باهات ازدواج کنم. هیچی نگفتم نفسهاش گرم بود.خیسی لبهاش روی دستم مونده بود من هم دوستش داشتم بیشتر از جانم ولی نمی تونستم بگم. ارمین رفت پیش یه ماشین و بوق زد از این عکس العملش متعجب شدم که دیدم اون ماشین عسل و بابکه بعد تا ویلا پشت سرمون اومدن.رسیدیم به ویلا .ویلای بزرگ و قشنگی بود استخر خیلی خیلی بزرگی هم داشت. -وای چه ویلای قشنگیه ارمین. ارمین-خوشحالم که خوشت اومده حاضرم جونم رو فدا کنم تا تو یه لبخند بزنی. خندیدم. عسل از پشت سرمون داد زد:هان چیه؟بازم نیشت وا شد؟اقا ارمین زیاد بهش رو ندین دیگه. رفتیم و نشستیم. بابک-جدا که ویلای با صفاییه. ارمین-۲ روز پیش اجارش کردم اونم در برابر یه عکس و یه امضا حاضر شد امروزو بهم ویلاشو اجاره بده. ارمین خدمتکارو صدا زد و گفت برامون ۴تا چایی بیاره.بعد از چند دقیقه خدمتکار چایی اورد .همه داشتن چایی شونو میخوردن .فقط ارمین که مشغول صحبت با بابک بود چایی نخورد. نمکدونو پیدا کردم و یواش بدون اینکه کسی بفهمه تو چایی ارمین خالی کردم.از اذیت کردنش لذت می بردم.ارمین برداشت چایی بخورده یه قلپ که خورد به سرفه افتاد. عسل-وا خدا مرگم بده چی شده؟ بابک-ارمین جان چی شد یدفعه؟ ارمین چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت :میدونم تقصیر این ورپریدس واستا ببینم. دوییدم که یدفعه کفشم از پام در اومد و ارمین از پشت گیرم انداخت و یکدفعه لبای داغش رو به لبام چسبوند.نفس های گرمش رو حس میکردم .بوسه ای شیرین و عاشقانه ارمین-خیلی دوستت دارم بیتا. بغلم کرد کم مونده بود صدای له شدن استخونام رو بشنوم از بغلش بیرون اومدم و رو زمین نشستم دستمو گرفت و اونم پیشم رو دراز کشید.دستمو ول نمی کرد ارمین-فکر نمی کردم یه روزی بتونم کسیو انقدر دوست داشته باشم...بیتا عشقمی منم دستشو فشار دادم و کنارش رو زمین دراز کشیدم عشق چقدر شیرین بود. ارمین همونطور که پیشم دراز کشیده بود یه رز قرمز از بغلش کند و زد به موهام .بهش لبخند زدم .همونطور که دستش تو دستم بود اون یکی دستشو اورد و موهامو ناز کرد.سرمو گذاشتم روی سینش. ارمین-بیتا می خوای دیوونم کنی؟ -نه من که کاری نکردم. ارمین-عزیز دل من ولی با اینکارات داری دیوونم میکنیا. -چه کاری؟ ارمین-همین که گذاشتی پیشت باشم دیوونم میکنه. دستمو بردم به طرف موهاش و موهای سیخ سیخی ژل زده اش رو ناز کردم. بعد ۵ دقیقه بلند شدم و به ارمین گفتم:بیا بریم ارمین الان عسل و بابک نگرانمون میشن ارمین-نمیخوام!نمیخوام!نمیخوام خندیدم و از دستش گرفتم و بلندش کردم.بلند شد و دوباره لبای داغشو و نفس های گرمشو داد به من. -ارمین بسه بیا بریم. دستمو تو دستش فشرد و راه افتادیم به طرف عسل و بابک... ادامه دارد...
+
تاريخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 15:41 نويسنده بیتا
|
قسمت ششم:
با عسل رفتیم روی یکی از صندلی ها روی تریا نشستیم. عسل-حالا بنال ببینم چی شده؟ارمین خر چه مرگش شده؟ جریان رو برای عسل تعریف کردم.گاهی وقتا خیلی خوشحال میشد گاهی اوقات ناراحت و یه جا تعجب می کرد و دهنش وا می موند. عسل-عجب داستان عاشقانه ای کاشکی یکی دو پاکت تخمه میاوردم. -عسل خداییش خیلی خری عسل-واااااا اخه چرا؟ -من اینجا دارم واسه تو همه چیو توضیح میدم اونوقت تو هی شوخی میکنی. عسل-ببین من به بابک میگم همه خواننده هارو بیاره تهران با همشون قرار بذاریم تو همشونو عاشق خودت کنی بعدش واسه هر کدومشون یه کنسرت بذاریم پولشو برداریم وای چه پولدار میشیمممممممممممممم. -عسل خاک تو اون سرت عسل-پاشو پاشو وقت نداریم واسه هر کدوم بخوایم کنسرت بذاریم یه ۳-۴ ساعت طول میکشه. چهار تا ابمیوه گرفتیم و رفتیم بالا پیش ارمین و بابک. -ارمین بیا بخور برات خوبه. ارمین-نمی خورم -اا ارمین؟نشد دیگه ارمین-به شرطی می خورم که تو نی رو بذاری دهنم. عسل-ای خدا اههههههههههههههههههههههههههههههههـــــــ خندیدم و رفتم نی رو گذاشتم دهنش دستم رو بوسید و اروم اروم ابمیوه اش رو خورد. ارمین-بیتا امروز بریم یه جا؟ -کجا؟ عسل-با کی؟ -عسل زهرمار ارمین کجا بریم؟ ارمین-بریم باغ با عسل و بابک عسل-رو من یکی اصلا حساب نکنین که باید واسه خواننده ها کنسرت بذارم. غش کرده بودم از خنده.عسل خودش حتی یه لبخندم نمی زد.برای همین بود که ارمین و بابک باور کرده بودند و با تعجب به من و عسل نگاه می کردند. -خیلی خری عسل بابک-جریان چیه؟ ارمین-به ما هم بگین اخه شوخی های عسل تو تریا رو واسه ارمین و بابک تعریف کردم هر دوشون داشتن می خندیدن عسل-چیه هره کره راه انداختین اخه؟راست میگم دیگه پاشو بابک زنگ بزن به خواننده ها زود با اولین پرواز بیان ایران دیر میشه هاااااااااااا ارمین از بیمارستان مرخص کردیم و بیرون اومدیم.عسل با ماشین بابک و من و ارمین هم تو ماشین ارمین نشستیم. -ارمین تو دستت خوب نشده بذاربا ماشین بابک اینا بریم دیگه. ارمین-نه عزیزم گفتم که خوبم نگران من نباش. -ارمین چقدر لجبازی تو ماشین ارمین نشستیم.ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیممم.با یه دستش با فرمان ماشین رانندگی می کرد و با دست دیگه اش دست منو گرفته بود.اونقدر دستمو فشار میداد که فکر می کردم الان دستم له میشه.دردم گرفته بود ولی واسه اینکه ناراحت نشه چیزی نگفتم. ارمین-بیتا؟ -بله؟؟ ارمین-خیلی دوستت دارم. خندیدم.منم دوستش داشتم ولی یه چیزی مانع ابراز این میشد. -چرا منو دوست داری؟ ارمین-دلیل می خواد؟ -اره ارمین-خب معلومه که عاشق نشدی تاحالا چون عشق دلیل نمی خواد عزیزدلم -خب راست میگی من تاحالا عاشق نشدم عشق چطوریه؟ ارمین-شیرین -یعنی چی؟نمی فهمم ارمین-یعنی هر روز به شوق و امید یه نفر از خواب پاشی یعنی خواب اونو ببینی به یاد اون زندگی بکنی به یاد اون نفس بکشی. -خب؟ ارمین-و اون یه نفر منم تویی خندیدم ارمین-بیتا میدونی چقدر شبیه گل رز سرخ هستی؟((البته خواننده های محترم این لقب منه همه به من میگن گل رز سرخ:دی)) -جدی؟ ارمین-اره خیلی خب رز خانومی حالا با عسل و بابک بریم باغ؟ -نه ارمین-اخه چرا؟ -الان باید برم خونه خستم ارمین-چشم هر چی عشقم بگه.پس ساعت چند بریم باغ؟ -۵ ارمین-به مامانت میگی که من دوستت دارم؟ -اره ارمین-حتما بگو رسیدیم خونه پیاده شدم که برم ارمین گفت کجا؟؟بدون خداحافظی میری بیتا؟ -اره ارمین-صبر کن ببینم کلک اومد جلو و یه بوس خیلی کوچولو روی لبم گذاشت و پیشونیم رو بوسید. ارمین-دلم برات تنگ میشه -تو این ۳ ساعت؟ ارمین-اره حتی تو یه ثانیه حتما بهم زنگ بزناااا -باشه فعلا بای بای ارمین-خداحافظ عزیزدلممم رفتم خونه پیش فرشته تا ازش بخوام به مامان بگه با ارمین میرم بیرون ادامه دارد...
+
تاريخ جمعه هشتم مهر 1390ساعت 13:15 نويسنده بیتا
|
خوشگلا به دلیل باز شدن دانشگاه ها چون از صبح تاساعت ۶ دانشگاهم بعدشم که تا ۹ کلاس زبان دارم پنجشنبه ها یا جمعه ها اینجا اپدیت می کنممممممم دوستون دارمممممممم تا جمعه بابییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
+
تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 16:35 نويسنده بیتا
سلام این قسمتو زود گذاشتم که نظر دادین زود زود بذار چشم اینم از زود اینم از قسمت پنجم داستان این قسمت خیلی احساسیه مواظب اعصابتون باشینا
اون شب جریانو به فرشته گفتم.فرشته خواهرم بود.۲۰ سالشه.یه نامزد داره به نام سامان.قراره ۲ سال بعد ازدواج کنند. فرشته-حالا تو چرا اینقدر پکری؟دوسش داری؟ زود به قلبم مراجعه کردم.دوسش داشتم؟تو همین ۱-۲ روزه که اشنا شدم؟واقعا من دوسش دارم؟ جوابشو زود پیدا کردم. -اره خیلی فرشته بغلم کرد و صورتمو چند بار بوسید. فرشته-ای خرههههه من میرم حموم کامپیوتر رو تصاحب نکنیا.بوس.فعلا رو تختم دراز کشیدم.اصلا خوابم نمی برد.حتی نمی تونستم گریه هم بکنم.در حال مرگ بودم.جنازه ای که نه احساس داره نه چیز دیگه فقط می تونه حرکت بکنه و کمی هم بحرفه دقیقا مثل یه ربات. فرشته-خانم خره مامان میگه شام حاضره نمیای؟ -نه میل ندارم. خندید و رفت برای شام.زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام.هی فکرا به مغزم هجوم میاوردن.سرم داشت درد میکرد.گفتم یه زنگ به عسل بزنم شاید اون با شوخی های بی مزش خوبم کنه.دستگاه مورد نظر خاموش میباشد لطفا شماره گیری نفرمایید.ای درد به گور مشترک مورد نظر.اه اینم که خاموشه.کامپیوتر رو باز کردم اصلا یاهو نرفتم که میدونستم همه میریزن سرم.یه فیلم باز کردم و نگاه کردم.اصلا از فیلم چیزی نمی فهمیدم.اه اینم که جواب نداد.ساعت ۱۲ شب شده بود.خوابم نمی برد.دوباره سرمو گذاشتم رو زانوهام اینبار گریه کردم بد جور زار زدم تا ساعت ۱ شب فقط گریه می کردم.ساعت دقیقا ۱:۳۰ شب بود که موبایلم زنگ خورد فکر کردم عسله ولی ارمین بود.!!!!!!!!!!!!! ارمین-الو بیتا؟ -الو سلام ارمین چرا صدات اینجوری میاد چیزی شده؟ ارمین-بیتا؟ -جانم؟ببینم صدات یه جوی میاد تو گریه میکنی؟ ارمین-اره همچین گریه می کرد که دل سنگ اب می شد.خودمم پتو رو پیچیدم به خودم گریم گرفته بود. -ارمین؟ ارمین-بیتا تو با من چیکار کردی؟بدبختم کردی بیتا بیچارم کردی! -من؟چیکار کردم؟ ارمین با فریاد داد می زد-اره تو.تو دیووونم کردی.از همون روزی تو رستوران دیدمت دیوونه شدم بیتا.دیووونت شدم.دوستتتتتتتت دارمممممممممم. ارمین این هارو با داد و فریاد می گفت و جیغ میزد.طوری اروم اروم اشک می ریختم که ارمین نشنوه اونم پشت تلفن بلند گریه می کرد و داد می زد:دوستتتتتت دارمم. بعد یه چند ثانیه بعد تلفن قطع شد.زود به ارمین زنگ زدم. ارمین-تو با من چیکار کردی؟بیتا دیگه طاقت ندارم.نمی تونم.میخوام همه ی دنیا بفهمن من دوستتت دارمممم.چند ثانیه بعد خوند: دوست دارم چون عشقمی تو وقتی که رفتی تنها موندم اشک ریختم و به یادت خوندم برگرد پیشم چون دوست دارم بذار روی لبات یه بوس بذارم اینبار نرو با من بمون برای یه بارم شده با من بخون تو هم مثل من دوسم داری میخوام تا ابد مال من باشی و ادامه داد.صدایی از کوچه می اومد که با صدای اهنگی که ارمین تو ماشینش باز کره بود و همراه با اون بلند میخوند هماهنگی داشت.پرده اتاقم رو کنار زدم.وای نه!!!! باورم نمی شد ارمین جلوی خونمون داشت می خوند ارمین-امشبو میخوام به یادت باشم خوشگلم نازم عشقمی بازم یادمه اخرین بار بهم گفتی اخرین عشقت منم منم حالا یادت دنباله منه قطره ی اشکات واسم کمه میخوام فقط یادت باشم. چشمای ارمین از بس گریه کرده بود سرخ سرخ بود با این حال بازم داشت گریه می کرد.می خوند و زود زود اشک هاشو پاک می کرد منم پشت پرده داشتم گریه می کردم داشت به من نگاه می کرد و میخوند و گریه می کرد.بیشتر از هر چیزی دوسش داشتم. ارمین-از دوریت دارم دیوونه میشم پس نذار تنها باشم برگرد تو پیشم....عشق من بودی عشق من بودی عشق من ....گفتم نرو نازنین....دوستتت دارم....بیا بازم با من بمون واسم بخون نازم بکن...تا بدونی هنوز هستم عاشق همم دوست دارمم....بیا برگرد پیشم چون از عشقت مستم قلبم می سوخت.انگار اکسیژنی تو اتاق نبود.گریه میکردم اشک می ریختم کافی نبود ارمین!ارمین!چه اسم قشنگی بود.داشتم دیوونه میشدم.همه همسایه ها بیرون اومده بودن ولی متوجه نشدن ارمین به من نگاه می کنه و میخونه براش کف میزدن.اهنگ ارمین سوار ماشینش شد.پشت تلفن گفتم: -ارمین بخدا تو دیوونه ای ارمین-اره دیوونه ام اینو بفهم دیوونه ام دیوونه ی تو دیوونتممممممم تو دیوونه ام کردی اینو بفهم بفهم من دوستت دارم بیشتر از هرکس قد دو تا دنیا اگه منو نخوای حتما خودمو میکشم -دیوونه دیوونه ارمین-اره میخوای دوباره بیام جلو اتاقت زانو بزنم گریه کنم و بخونم؟میخوای؟ -نه دیوونه و خندیدم. ارمین-بیتا نخند اگه بخندی خودمو میکشم -اخه چرا؟ ارمین-خنده هات مستم میکنه از عشقت مستم اینو بفهم خندیدم ارمین-بیتا توروخدا. -باشه ارمین-بیتا؟عشقم؟نفسم؟ -بله؟ ارمین-منو دوس داری؟ جواب ندادم ارمین-با توام بیتا منو دوس نداری؟ بازم جواب ندادم.قطع کرد.بهش زنگیدم .خاموش بود.واییییییی خیلی نگرانش شدم.از ته دل دوسش داشتم ولی یه چیزی گلوم رو بسته بود اونم غرورم بود .رفتم خوابیدم دیگه خوابم برد ساعت ۳ شب بود با هزار تا فکر خوابم برد.ساعت ۱۱ صبح با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم.ارمین بود. -بله؟ یه مرد-سلام بیتا خانوم؟ -سلام موبایل ارمین دست شما چیکار میکنه؟ مرد-خونسردی تونو حفظ کنید خانوم دیشب اقای ارمین زارعی رو اینجا اوردن ایشون در حالت بیهوشی هی میگفتن بیتا بیتا گویا اقدام به خودکشی کردن که موفق نشدن.یکی از همسایه ها نجاتشون داده.از تو موبایل ایشون دیدم اخرین تماسی که داشته با شما بوده لطفا تشریف بیارید بیمارستان .... -بله خداحافظ. موبایل از دستم افتاد زمین.ارمین راست می گفت که اگه دوسش نداشته باشم خودشو میکشه وای ارمین نمی دونی چقدر دوست دارم.بیشتر از همه چیز.زود زنگ زدم به عسل و جریانو بش گفتم با بابک اومدن دنبالم.مامان چیزی بهم نگفت فقط گفت زود برگرد. رسیدیم بیمارستان زود اتاق ارمین رو پیدا کردیم و رفتیم تو البته با هزار دردسر و بازجویی.ارمین معصوم خوابیده بود.ارمین به خاطر من رگشو زده بود.رو تختش نشستم.عسل به بابک چشمک زد و گفت :ما بریم یه چیزی بگیریم بیاریم بخوریم. دست ارمین رو تو دستم گرفتم و گفتم:ارمین دوستت دارم.اگه می دونستم اینجوری میشه به خدا دیشب بهت میگفتم دوست دارم دوست دارم. چشمهاشو باز کرد و اروم گفت:بیتا -جانم؟ دستمو تو دستش به طرف دهنش برد و دستم رو بوسید.بعد اروم گفت:دوست دارم. -منم همینطور
-دوست دارم. ارمین-بیتا نازم بکن. اون یکی دستم رو به طرف موهاش بردم و نازش کردم وخم شدم اروم بوسش کردم. ارمین بسته ی کادو رو که دیروز خریده بود بهم داد و گفت:بگیر مال خودته -وای ارمین خیلی ممنون. ارمین-دیدی گفتم اگه منو نخوای خودمو میکشم؟گریه نکن عزیزم گریه نکن عشقم گریه نکن عروسکم زندگی بی تو برام معنی نداره نفس کشیدن بی تو سخته -ارمین تو داری گریه میکنی؟ چیزی نگفت.با دستم اشکاشو پاک کردم. ارمین-با تو وجودم میخوامت و دوستت دارم بیتای من. -گریه نکن ارمین ارمین-کاشکی میمردم که می دونستی چقدر دوست دارم. دستم رو روی لباش گذاشتم و گفتم:اینو نگو ارمین. عسل-اهم اهم -زهرمار عسل-حتما حالا هر دو تون تو دلتون میگین بر خر مگس معرکه لعنت مگه نه؟ -خوبه خودتم میدونی البته باید بگیم خر معرکه عسل-ای ادم فروش اقا ارمینو دیدی مارو فراموش کردی قبلا با ادب تر بودیا بیا بریم تریا. -باشه ارمین-نه بیتا تنهام نذار وگرنه بازم خودکشی میکنم. -ارمین من که جایی نمیرم همینجا تو تریام گرسنمه. ارمین-باشه ولی زود زود برگردیا طاقت ندارم. عسل-واه واه اتیششونم چه تنده . با عسل از اتاق بیمارستان اومدیم بیرون و به طرف تریا حرکت کردیم. عسل-خب حالا تعریف کن ببینم چی شده؟
ادامه دارد...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:57 نويسنده بیتا
|
سلام.ببخشید اگه دیر شد عوضش هم این قسمت قشنگه قسمت چهارم داستان:
این بار تیپ صورتی زدم.تمام کمد فرشته رو بهم زدم تا تونستم یک بارانی خوشرنگ خوشگل پیدا کنم و یه جفت کفش اسپرت صورتی.فرشته اگه میدید دیووونه میشد.وایییی خیلی استرس دارم.یه رژ صورتی خوشگل زدم و اونقدر ادکلن به خودم زدم که داشتم خفه میشدم.خیلی خوشحال بودم با خودم تمرین می کردم که پیش ارمین کم نیارم و هیجان زده نشم یعنی خودم رو کنترل کنم. بالاخره ساعت ۶ شد. مامان-بیتا باز تیپ زدی داری کجا میری؟ -مامان جون با عسل و بابک می خوام برم بیرون توهم اونارو میشناسی . مامان-باشه ولی زود بیای خونه ها دیر بیای بابات میاد میبینه نیستی عصبانی میشه. -باشه مامان جونم قربون مامان خوبم بشم. مامان-باشه خودتو لوس نکن دیگه. از خونه بیرون اومدم و با قدم های خیلی خیلی اروم به طرف سر کوچه مون رفتم.ماشین ارمین اونجا بود.قلبم داشت بیرون میومد.از هیجان و استرس داشتم میمردم.بالاخره رسیدم کنار ماشینش.سرشو گذاشته بود روی فرمان ماشین.فکر کنم خوابش برده بود.تو اون حالت خواب خیلی قشنگ بود.دوست داشتم موهای سیخ سیخ اش رو ناز کنم ولی خب نمی شد.با صدایی که ناشی از هیجان بود گفتم:اقا ارمین؟و چند بار با دستم اروم به ماشین زدم بیدار نشد.مجبور شدم به بازوش بزنم.واییییییی خیلی خجالت می کشیدم.بیدارش کردم. ارمین-سلام خانومی ببخشید خوابم برد خیلی معذرت می خوام اخه شب دیر خوابیدم.سوار شو بریم. -سلام نه خواهش می کنم کجا میریم. ارمین-هر جا که تو بخوای. سوار شدم ماشین قشنگی داشت مثل خودش.خودش خیلی قشنگ شده بود.موهای سیخ سیخ اش مثل همیشه بود.یه تیشرت سفید و قرمز چهار خونه پوشیده بود با شلوار جین ابی .خیلی ناز بود.مدل موش خیلی بهش میومد. ارمین-خانومی چرا ساکتی؟ -کجا داریم میریم اقا ارمین؟ ارمین-اولا عزیزم راحت باش به من نگو اقا ارمین بگو ارمین اینطوری بهتره منم احساس راحتی می کنم دوما هر جا تو دوست داشته باشی میریم. -برای من فرقی نمی کنه. ارمین-خب اگه اینطوره بریم پاساژ گلستان من خرید کنم خیلی وقته لباس نخریدم. -باشه بریم.اقا ارمین؟ ارمین-ااا؟عزیزم بازم گفتی اقا ارمین؟ -اخه نمی تونم به شما بگم ارمین سخته خجالت می کشم. ارمین-هیچم خجالت نداره خودشم اصلا سخت نیس بگو ار بعد بگو مین.ارمین! هر دو خندیدیم.خیلی شوخ بود و خیلی بامزه. -خب ارمین؟ ارمین-افرین دیدی سخت نیست جانم؟ -میتونم یه سوال خیلی شخصی ازت بپرسم؟ ارمین-بله عزیزم بفرما. -تو شکست عشقی خوردی؟؟ تا چند ثانیه جواب نداد همینطور اروم رانندگی میکرد بعد از چند دقیقه گفتم: -ببخشید اگه ناراحتت کردم نمی خواستم اینکارو بکنم. ارمین-چرا میپرسی؟ -همینطوری از اهنگات چون تو اهنگای غمگینت یه غم خاصی تو صدات هست که شاید همین باعث شده موفق بشی و خیلیا طرفدارت بشن از جوون تا پیر. ارمین-اره شکست عشقی خورم ولی نمی خوام دیگه دربارش حرف بزنم.شرمندم. -ببخش منو اصلا دوست نداشتم ناراحتت بکنم. ارمین-نه تو ناراحتم نکردی عزیزم. -بعد اون عشقت دیگه عاشق نشدی. ارمین-چرا شدم.یعنی عاشقم ولی مطمئن نیستم طرف منو دوست داره یا نه.خیلی نازه.خیلی خیلی دوسش دارم ولی خب هنوز نمی دونه من اینقدر دوسش دارم. -اوهوم. سر تا پا داغ شدم.ارمین عاشق یکی دیگه بود.واییییییی نمی خوام.دیگه هیچی تو این دنیا نمی خوام من ارمینو می خواستم که اونم کس دیگه ای رو دوست داره من دیگه هیچی ازت نمی خوام خدا.دستت درد نکنه.خوب بلدی منو سرکار بذاری.ارمین اهنگ بیبی رو باز کرده بود تو ماشین و هماهنگ با اهنگ داشت می خوند : من تو رو دوستت دارم خیلی برگرد تو بازم پیشم بیبی گل من تویی تو دوستت دارم..بالاخره به پاساژ گلستان رسیدیم. ارمین-بالاخره رسیدیم خانومی.بیا این عینک رو به چشمت بزن کسی مارو نشناسه وگرنه بدبخت میشیم میریزن سرمون. -باشه دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت :افتخار میدی؟ -به چی؟ ارمین-به این که دستتو بدی به من گم نشی. به زور خندیدم و دستمو دادم بهش.دستمو فشار داد و رفتیم داخل پاساژ. اونجا داشتیم شلوار جین هارو نگاه می کردیم که ارمین چشمش به یه مغازه افتاد دستمو کشید و برد اونجا . ارمین-بیا بریم اونجا می خوام واسه اونی که دوسش دارم یه کادو بخرم دوست دارم توهم کمکم کنی. رفتیم اونجا لباس های زنانه و دخترانه خیلی خوشگلی اونجا بود که خیلی گرون قیمت بودن. ارمین-اون چطوره؟ و با دستش یه لباس سبز خوشرنگ رو نشون داد که ساتن بود و تا زانو می رسید و پر از خرده کاری های ریز بود.در کل لباس خیلی خیلی قشنگی بود.۱۸۵۰۰۰ تومن قیمتش بود. -خیلی عالیه فقط گرون نیست؟ ارمین-نه بابا اصلا این در برابر اونی که دوسش دارم مثل یه برگ هم نیست. -اندازش چنده؟ ارمین-اون مثل توئه اندامش مثل توئه.می خوای لباس رو بپوش ببین اندازشه؟ رفتیم و لباس رو پوشیدم .ارمین مات نگاهم می کرد. -چیه؟ ارمین-فکر کنم بهش خیلی بیاد این لباس عالیه . بعد به فروشنده گفت:اقا خوبه همینو می خوایم. بعدش فروشنده لباس رو تو کادو پیچید و ارمین خریدش بعدشم یه شلوارجین سیاه واسه خودش خرید و یه تیشرت ابی با یه کت سیاه.ارمین منو رسوند خونمون تو راه زیاد حرف نزد ولی معلوم بود خیلی خوشحاله. رسیدم خونه اصلا شاد نبودم رفتم گرفتم خوابیدم....... ادامه دارد.
+
تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 13:6 نويسنده بیتا
|
فرشته برگشت خونه منم صدای اهنگ رقص جامیئکایی ارمین رو بلند کردم و دارم خل بازی در میارم یعنی می رقصم.
فرشته-وا؟وا؟این کارا چیه میکنی؟زده به سرت؟ -نه حالا یه روزم ما خواستیم شادی کنیم شما نمی ذارین فرشته خانوم؟ قضیه رو برای فرشته تعریف کردم خیلی خوشحال شد ازش خواستم از این قضیه به هیشکی حرفی نزنه اونم گفت به شرطی که یه بار دیدن ارمین می رم اونم با خودم ببرم.البته فرشته بیشتر طرفدار اردلان بود تا ارمین. شب نمی خواستم بخوابم همینطوری نشسته بودم و با موبایلم ور میرفتم.یهو فکر مردم ازاری به سرم زد اونم کی؟ارمین.زنگیدم گفت:بله خندیدم.گفت:چرا هرهر می خندی مردم ازار... قطع کرد.دلخور شدم.بهش اس ام اس دادم.اقا ارمین منم بیتا.امروز تو رستوران بودیم.دیدم موبایلم بعد چند ثانیه زنگ زد . -بله؟ ارمین-سلام خانوم خانوما.حالتون چطوره؟ -مرسی خوبم ببخشید زنگیدم نتونستم بحرفم قصد مزاحمت نداشتم. ارمین-نه بابا شما مراحمید.شما باید منو ببخشید که گفتم مردم ازار. -پس شما منو ببخشید منم شمارو می بخشم.اینطوری بهتر میشه. هردو خندیدیم. ارمین-میگم از دست این مزاحم تلفنیا شب و روز ندارم برا همینه که هرکی زنگ می زنه فکر می کنم مزاحمه. -اخه منم ساعت ۱۲ شب زنگ زدم بد شد الان همه خوابن. ارمین-جدی؟من به این زودیا نمی خوابم.تا ۲ نصفه شب هنوز کار دارم. -منم ۱۰ میام اتاقم که بخوابم ۳ می خوابم. ارمین-میگم موافقین همدیگه رو ببینیم؟ -بله با بابک و عسل و اقای اردلان؟ ارمین-نه اردلان که تهران نیست عسل و بابکم بعدا میان فعلا من و شما . خیلی هیجان زده شدم ولی خودمو کنترل کردم. -بله کی؟چه ساعتی؟کجا؟ ارمین-فردا عصر ساعت ۶ -کجا بیام؟ خندید و گفت:خودم میام دنبالتون -نه اخه واسه شما زحمت میشه خودم میام. ارمین-نه بابا چه زحمتی؟اقتخار می کنیم.فقط ادرش خونتون -شریعتی .............. ارمین-اهان بله چشم فردا ۶ منتظرم تو کوچه تون. -وای ببخشید به زحمت افتادید. ارمین-نه اصلا باعث افتخارمونه. -ممنون پس من بیشتر از این مزاحمتون نشم داره صدای همه درمیاد ارمین-نه بابا شما مراحمید دوست ندارم قطع کنم ولی خب اینطور که میگید صدای همه در میاد. خندیدیم. -پس با اجازه تون فعلا بای. ارمین-خداحافظ تلفن قطع کردم و چسبوندم به قلبم.وای چه استرسی دارم.نمی دونم چرا اون حرفارو زد. یعنی فردا ارمین زارعی خواننده و رپر بزرگ که خیلی از دخترا دوسش داشتن میومد دنبالم؟نه این فقط یه خواب بود یه خواب شیرین که هیچ وقت نمی خواستم بلند بشم ۲ تا سیلی به صورتم زدم که بلکه خوابم ولی دیدم نه بیداریه.شب خوابیدم و خواب ارمین رو دیدم. صبح زنگ زدم به عسل عسل-الو؟ -سلام عسل جون خوبی؟ عسل-ز کدوم ور تابیده؟که تو به من زنگیدی و میگی عسل جون؟بیتا خانوم پارسال دوست امسال اشنا تازه اومد به بازار کهنه میشه دل ازار؟ -نه عسل جون تو دوست همیشگی منی یه چیزی شده. عسل-هان بگو دیگه تو هر وقت یه چیز می خوای به من می زنگی چی شده؟ جریانو براش تعریف کردم. عسل-دلبر شیطون بلا ابرو کمون موطلا دروغ میگی دوسم داری دخترک پرادعا بگو چرا منو نمی خوای و با من تو هیچ جایی نمیای مگه چیزی ازت کم میشه اگه یه نمه با ما راه بیای؟بدون من هر جا میری لباس تنگ و کوتاه نپوش مارو سرکار میذاری و هی دم خونتون قال میذاری تو که مهربونی واسم عزیزجونی بگو ببینم تا کی با من میمونی؟من دلنگرونم به لب رسیده جونم... -عسل چرا خل بازی در میاری؟زده به سرت؟ عسل-نه دارم برات بشکن می زنم و می رقصم و می خونم چون خیلی خوشحالم اخه خری مثل ارمین گیرت اومده فحشش دادم و خندید قطع کردم و رفتم تا برای ساعت ۶ اماده بشم.... ادامه دارد
+
تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 10:50 نويسنده بیتا
|
|
||